Friday, October 14, 2011

متن سخنرانی مهشيد اميرشاهی در کنگره‌ی جهانی نويسندگان

متن سخنرانی مهشيد اميرشاهی در کنگره‌ی جهانی نويسندگان

اين سخنرانی که به زبان انگليسی در دسامبر ۲۰۰۱ ايراد شد و بازنويسی‌اش به‌فارسی نيز به تقاضای نشريه‌ای چاپ سوئد در همان زمان توسط خود خانم اميرشاهی صورت گرفت، از هنگام ارسال آن برای درج در تارنمای ايشان، در بين پرونده‌ها گم شده بود و به‌تازگی دوباره آن را يافتيم. نظر به اهميت متن و يادآوری فضای دوران رياست جمهور خاتمی و وزارت مهاجرانی که برخی هنرمندان را به مدار جاذبه‌ی نظام کشيده بودند، اقدام به درج آن می‌نماييم.
...
...
يکی از اولين پيام‌های خمينی پس از به‌ثمر رسيدن انقلابش، خطاب به نويسندگان چنين بود: "بشکنيد قلم‌هايتان را. برويد در عوض قرآن و تفسير بخوانيد"!
در اينجا برای حاضرينی که ممکن است خمينی را درست نشناسند لازم می‌بينم اضافه کنم که قصد اين مرد از اين حرف مطلقاً شوخی نبود بلکه مقصودش به‌کرسی نشاندن دقيق کلماتی بود که بر زبان رانده بود.
پس از او يکی از امامان جمعه در شرح و تفسير افاضات امام بزرگ، بر ايرانيان حيرت‌زده فاش ساخت که: "آنچه رمان تا کنون نوشته شده جز فساد نتيجه‌ای نداشته است. ازين پس اينگونه نوشته‌ها با سختگيری کامل از نظر اسلامی، اخلاقی، سياسی، اجتماعی و و و... بررسی می‌شود و اگر از جميع جهات اشکالی نداشت اجازه انتشار خواهد گرفت"!
وزير ارشاد وقت هم با لحنی اداری تصوير را تکميل کرد: "اگر اصولاً نياز به رمان باشد بعد از اين فقط فقها رمان بنويسند"!
...

$
متن ِ کامل ( در کندوک )
در اصل ِ مأخذ

Tuesday, August 02, 2011

تفاوت «تاريخ ايران» با «فرهنگ ايران» چيست؟

تفاوت «تاريخ ايران» با «فرهنگ ايران» چيست؟
از «استاد منوچهر‌جمالی»

ميان «تاريخ ايران» و «فرهنگ ايران» ورطه‌ای ژرف هست. ميان تاريخ، که ميدان گلاويزی قدرت‌های دينی و سياسی و اجتماعی بوده است، و «فرهنگ ايران» که از همان آغاز «ضد قدرت، قهر و تجاوز‌خواهی» بوده است، نه تنها تنش فراوان، بلکه تضاد هميشگی‌است. جامعه ايران، که سر‌چشمه‌ی «فرهنگ ضد‌قهری» بوده است، متضاد با همه حکومت‌ها و قدرت‌های حاکمه دينی بوده است و هنوز نيز هست.
همانطور که حافظ از پيکريابی‌های فرهنگ ايران است، نه "امير مبارزالدين" متعصب و خونخوار مسلمان که شاه معاصرش هست، يا همانطور که فردوسی، از پيکريابی‌های فرهنگ ايران است، نه سلطان محمود متعصب، يا همانطور که مزدک و بزرگمهر از پيکريابی‌های فرهنگ ايران است، نه شاهان ساسانی و موبدان زرتشتی، اين تضاد، هميشه ميان «تاريخ ايران» و «فرهنگ ايران» بوده است.
«فرهنگ» که نام کاريز ِ دريای حقيقت (خدا) به درون هر انسانی است، گواه بر پيوند مستقيم هر انسانی با حقيقت است که ايستادن روياروی هر قدرت دينی و سياسی را، حق مسلم هر فردی می‌داند. «خرد بهمنی» يا به سخنی ديگر خرد ضد‌ ِخشم (=ضد قهر و تجاوز‌خواهی، و غلبه‌خواهی و جان‌آزاری) که بُن هر انسانی بوده است، بنياد اين فرهنگ است که از خود جامعه فرا می‌جوشد و درست در تاريخ، آنچه که مانده، چيزی جز قهر و خشونت و جان‌آزاری و خرد‌آزاری و قاهريت (غلبه‌خواهی)، و بالاخره ضديت با اين اصالت انسان نيست.
...
$
متن ِ کامل ( در کندوک )
در اصل ِ مأخذ - ارتـــای خــوشـــه (سيـــــــمرغ)

Saturday, February 14, 2009

درخت ِ زمان در فرهنگ ِ ايران

درختِ زمان درفرهنگ ايران [1]
منوچهرجمالی

فرهنگ ايران ، زمان را ، درختی مي‌دانست که بُنی دارد ، و درروئيدن و باليدن، شاخه‌هائی مي‌شود، که همان روزها هستند ، و به فرازش وسرش که رسيد ، تخم و بری مي‌دهد ، و همين تخم وبر است که باز تبديل به بُن مي‌شود، و زمان تازه ازآن مي‌رويد. اين انديشه شبانروز ، به هراحظه‌ای [؟ لحظه‌ای] از زمان بازتابيده مي‌شود . هرآنی از زمان ، تازه است . واژه « تازه » ، از « تاختن و دويدن » است . خود واژه تازه ، بهترين گواه براين معناست که« آنچه حرکت مي‌کند ، تازه مي‌شود ». چيزی تازه و نو مي‌شود که حرکت مي‌کند و به عبارت دقيقتر، چيزی تاز و نو مي‌شو[د] که مي‌رقصد .
اين انديشه ، در فرازسرتصويرکوروش در مشهد مرغاب فارس ديده مي‌شود . سه تخمند که مي‌رويند و می‌بالند و در فرازشان ، تبديل به تخم مي‌شوند ( سه تخم در بُن و سه تخم در فرازتنه درخت – البته اين همان سه بُن زمان است ) . وهمين حاصل درخت زمانست که افشانده مي‌شود، و اصل ِ « پيدايش زمان تازه » مي‌گردد . اين تصوير، همه آن انديشه‌هائی را دربر دارد که امروزه ما درجنبش ِ سکولاريته ، در غرب بدنبلش [به‌دنبال‌اش] مي‌دويم . اين انديشه به هر « آنی » از زمان ، باز تابيده مي‌شود . در هرآنی ، دوجشن هست ، يکی جشن شادی بدست آوردن محصول (جشن خرمن ) ، يکی جشن کاشتن و بنياد نهادن و افتتاح و نوآوری وابداع ( آتش فروزي)
. بقول مولوی بلخي:

صوفيان هردمی ، دو عيد کنند /// عنکبوتان، مگس، قديد کنند
کيميای سعادت همه‌اند درهمه /// فعل خود ، پديد کنند [2]

درپايان زمان، زمان ، نيست و فانی نمي‌شود، بلکه تخمی وخوشه و خرمنی مي‌شود ، که ازآن « آن ِنوين » مي‌رويد . اين انديشه به کلی ، متضاد با « مفهوم فنای زمان ، در گذشت ِ زمان » است . زمان ، مي‌افزايد و مي‌آفريند ، و هرگز نابود و نيست نمي‌شود . زمان، آفريننده آينده است . درفرهنگ ايران ،زمان ، مي‌رويد . و روئيدن ، معنای پيش رفتن و شادی و دوستی باهم داشت . چنانکه به پيشرفت دادن گيتی ، رويش گيتی varedatgaetha گفته مي‌شد . گيتی ( که به معنای مجموعه جانها هم هست ) موقعی پيشرفت حقيقی مي‌کند که برويد . حرکتش ، رويشی باشد . دراينجا افق مفهوم « پيشرفت » ، پديدار مي‌گردد . اين سرانديشه ، « پيشرفتي» را می‌پذيرد که در راستای « رويانيدن جان و گوهر» از خودش باشد .
...

$
متن ِ کامل

?
پابرگ‌ها :
[1] اين ناچيز – م . سهرابی – جسارت ورزيده ، و مختصر اصلاحی ، در حروف‌نگاری ِ اين مقاله نموده‌ام . مواردی از قبيل ِ بی‌فاصله‌نويسی ِ پيشوند ِ استمرار ( که غالباً سر ِ‌هم نوشته شده بود ) ؛ و شناسه‌های ِ فعلی و اضافی : ام – ات – اش - ... – اند - ...
دو‌سه مورد اصلاح ِ نوع ِ ديگر هم انجام شده که در [] قرار گرفته . نادرستی ِ حروف‌نگاری بود ...
به نظر ِ من ، به‌طور ِ‌کلّی ، نوشته‌های ِ تايپ‌شده‌ی ِ استاد ، نياز به مختصر توجّه ِ ويراستارانه‌ای دارد که از شخص ِ ايشان نمی‌توان انتظار داشت . لازم است که فرد ِ ديگری به اين‌کار بپردازد . اگر وقت می‌داشتم ، افتخاری بود برای ِ من ؛ امّا متأسّفانه ، با وجود ِ اين‌که ظاهراً 24 ساعته بی‌کارم ، در شبانه‌روز ده‌دقيقه هم وقت ِ آزاد ندارم . به خون ِ جگر آغشته است لحظه‌لحظه‌های ِ من .
بگذريم .
[2] ابيات از سنائی است ؛ و بيت ِ دوّم ، ظاهراً بايد به اين صورت بوده باشد :
کيميای ِ سعادت‌اند همه
در همه ، فعل ِ خود پديد کنند
( يادداشت از : م . سهرابی ؛ پابليشر ِ وبلاگ ِ « کندو » )

زمينه‌های ِ بدگهری در آدمکشان ِ اسلامی

زمينه‌های بدگهری در آدمکشان اسلامی

امیر سپهر

جـفاپيشه بـدگـوهـر افـراسياب
ز کينه نه آرام جويد نه خواب

علم امروزين اين امر را ثابت کرده که آن هماغوشی که کودک از آن پديد می‌آيد، نقشی بسيار بسيار تعيين کننده در کيستی و منش او دارد. يعنی شخصيّت يک کودک ارتباطی بی چون و چرا با کيفيّت بسته شدن نطفه ی او دارد. بدينگونه که در يک هماغوشی منجر به حاملگی، هر اندازه که طرفين مايل به همخوابگی با هم بوده باشند، به همان نسبت هم کودک محصول آن هماغوشی از نظر جسمی و روحی سالم‌تر و با نشاط‌تر و هوشمند‌تر خواهد بود

-----------------

سر چشمه ی سخن

ديروز از راه اينترنت به تماشای برنامه ی تلويزيونی دوست فرزانه‌ام بانو پری صفاری نشسته بودم. وی در ميان برنامه خود فيلم کوتاهی را به نمايش گذارد که مرا آنچنان دگرگون ساخته که هنوز هم هيچ حال خود نمی‌دانم

من از زمانی که اين فيلم را ديده‌ام، که با توجه به روحيه ی نرمی که دارم ايکاش اصلآ نمی‌ديدم، نه تنها ميل به خوردن هيچ چيز ندارم، بلکه با معده‌ای تهی از غذا هم مرتبآ حالت تهوع دارم

فيلم صحنه‌ای را در مکانی بيرون از شهر نشان می‌دهد که عده‌ای اسير را با دست‌ها و چشمانی بسته بر روی زانو نشانده‌اند. آنطور که از يونيفورم نظامی اين اسرا پيداست، اين بخت برگشتگان بايد از افراد پليس کشور عراق باشند. يعنی از مسلمانان سخت باورمند کشور شديدآ اسلام زده که بدست برادرن دينی اما رقيب خود گرفتار آمده‌اند

در حالی که يکی از اسير کنندگان با صدای بلند قرآن می‌خواند، هم مرام ديگرش با هفت تيری که در دست دارد از پشت سر با شادمانی و وجد بر مغز اين دست و پا بستگان شليک می‌کند.
...

$
متن ِ کامل ( در کندوک )
در اصل ِ مأخذ ( وبلاگ ِ آريابرزن زاگرسی )

آيا سکولاريته را بايد از غرب ، وام کرد ؟

آيا سکولاريته را بايد از غرب، وام کرد؟

انسان، زیباست؛ زیستن، هنر زیبا ساختن گیتی است

منوچهر جمالی

نام جمشید دراوستا ، «جمشید زیبا » است . وارونه الهیات زرتشتی که کیومرث را نخستین انسان میشمرد ، جمشید ( جم و جما ) در فرهنگ زنخدائی ایران ( = سیمرغی )، نخستین انسان بوده است ، طبعا زیبائی ، فطرت جمشید است، که بُن همه انسانها ست . انسان درفرهنگ ایران ، زیباست ، چون چهار نیروی ضمیرش ، باهم همآهنگند . و این همآهنگی ، اصل آفریننده است . اینست که انسان ، میتواند گیتی ( = دنیا ) را زیبا ، یا همآهنگ سازد و سامان بدهد . این نیروی همآهنگسازنده درون انسان را که میتوانست گیتی را زیباسازد ، « نرسی » خوانده میشد ،که به اندازه ای زیبا بود که همه زنان ، دلباخته او میشدند ، وویژگی این زیبائی ، برهنگی اوست . با این نیروی زیبائی درهماهنگی بوده است که کیانیان ، جهان را میآرایند . انسان ، زیباست ، چون میتواند گیتی را زیبا سازد . این زیبا بودن تصویر نخستین انسان در فرهنگ زنخدائی ایران ، درشاهنامه ، بدین شیوه نمودارمیشود که ، جمشید ، ابتکار ساختن خانه و گرمابه ، ابتکار یافتن سنگهای قیمتی زیبا ، ابتکار یافتن خوشبویه ها ، ابتکار کشف پزشکی برای رهائی از درد و تندرستی ، ابتکار بافتن پارچه و جامه های زیبا را دارد . فطرت انسان ، جستن و یافتن زیبائی از درون شکم طبیعت است . خرد او ، کلید زایانیدن زیبائیها از طبیعت است . و این زیبائیها ، همه نماد لطافت حواس هستند . خوارزمیها ، بنا بر مقدمه الادب ، حواس را « اندام دانائی » میخواندند . خود واژه « اندام » ، به معنای « نظم و ترتیب » است . ولی در داستان جمشید در شاهنامه دیده میشود که حواس ، درواقع « اندام های شناخت زیبائی و بیرون آوردن زیبائی ها » از طبیعت هستند. هر حسی ، زیبائی ویژه ای را درگیتی کشف میکند، تا همه ازآن شاد شوند . این پیوند حواس ، با « شناخت زیبائی در گیتی » ، بنیاد مفهوم « مدنیت » در فرهنگ ایرانیست . اساسا ، واژه « مدینه و مدنیت » ، دراصل ، واژه « مدونات » بوده است که به معنای « ماه نی نواز» است ، چون ماه که یک نامش « خشتره» بوده است ، معربش همان « شهر » است، که درست همین معنای مدینه و مدنیت را هنوز نگاه داشته است . ایرانیها ، به شهر، ماه میگفته اند، و« ماد» که همان ماه باشد ، نام نخستین سلسله شاهان درایرانست . جمشید که نخستین انسان ایرانی است ، سازنده شهر و حکومت یا آفریننده مدنیت است . کسی است که نخستین بار« خشت » را که بُن مدنیت است ، اختراع میکند ( خشت و خشتره = شهرو حکومت وحاکم). برعکس آدم و حوا ، که از بهشت عدن که از آن یهوه یا الله است ، رانده میشوند ، نخستین انسان ایرانی ، بهشت و جایگاه جشن و شادی را خودش با خشت درگیتی ، میسازد . این پدید آوردن زیبائیها از طبیعت ، تا حواس ازآن شاد شوند ، بیان « مفهوم خاصی از زندگی » است ، که فرهنگ ایران از انسان زیبا داشته است . گیتی ، معدن و زهدان زیبائیها ست ، که انسان میتواند یکایک آنهارا با خرد و حواسش ، کشف کند ، چون حواس انسان ، تشنه زیبائیهاست . این تشنگی حواس برای کشف زیبائی ها در گیتی ، پیوند تنگاتنگ ایرانیان را با طبیعت و گیتی ، و ارجمند شمردن حواس نشان میدهد . در فرهنگ ایران ، انسان میخواهد که حواسش از درک زیبائی ها مست و سرشارشوند . در گزیده های زاداسپرم میتوان دید که ، یزش یا نیایش گیتی ، پروردن و آباد کردن آنست ( انسان باید گیتی را نیایش کند) . اساسا « روان انسان »، اینهمانی با زنخدا رام دارد، که متناظر با افرودیت یونانی و ونوس رومی و زِهره درعربی است . با این تفاوت که رام ، هم خدای شعر و موسیقی و رقص ، و هم خدای شناخت است . خدای زیبائی وشعرو رقص و موسیقی ، تبدیل به روان هرانسانی میشود . اینست که ایرانی، نیروی دیگر ضمیر را که « دین » خوانده میشد ، اصل همه زیبائی ها میدانست که انسان باید با چشمش ببیند ، واز دیدن آن مات و مبهوت شود . دین در فرهنگ ایران ، مفهومی بود که هزاران فرسنگ از مفهوم متداول دین در ادیان ابراهیمی ، فاصله داشت . دین در فرهنگ ایران ، همان « تخم زنخدا سیمرغ » است که در درونه هرانسانی است . این دین که نیروی زایش بینش از فرد است ، در شادیها ، در شنیدن موسیقی و شعر و در رقص واندیشیدن .. از انسان ، زاده میشود . وبا دیدن این زنخدا ( که همان دین است ) است که انسان مات و مبهوت و مست میشود، و سراپا عاشق زیبائی او میشود ، چون نمیتواند باورکند که چنین زیبائی ، که همچند همه زیبایان جهان زیباست ، در درون او بوده است . به عبارت دیگر ، اصل آفریننده زیبائی و بینش در درون خود انسانست ، و نیازی به پیامبری و رسولی و واسطه ای و ... ندارد . درواقع آئین زیبائی شناسی ، و شادی و شنگولی حواس ، از دریافت زیبائیهای درون انسانها ، دین شمرده میشود . بزبان امروزه این هنر زیبائی شناسی و زیبائی یابیست که دین بوده است . دین ، چیزی غیر از هنر زیباشاسی و زیبا دوستی و زایانیدن زیبائی از بطن خود و مردمان و طبیعت ، نیست . دین ربطی با امر ونهی و حکومت خلیفه و آخوند و فقیه و موبد نداشته است . دین ، مست شدن از شادی درک زیبائیها درخود و درگیتی و درهرانسانی بوده است . مسئله فرهنگ ایران ، کشف هنر زیستن در گیتی است . بهشت ، چیزی جز جستجو و یافتن زیبائیهای نهفته درطبیعت و پروردن آن نیست . چشم نیز برای آن اهمیت فوق العاده درفرهنگ ایران داشت ، چون ابزار « چشیدن » گیتی بود ، وبهترین گواه خود واژه چشم است . مفهومی که امروزه ما از دیدن داریم بکلی این برآیند را فراموش کرده است . برای آنها چشم ، حسی بود که زیبائی را که شیره و افشره چیزهاست ، میچشید و میمزید . دیدن خدا ، مزیدن و مکیدن و چشیدن خدا بود . اینست که ما درجدائی حکومت از دین ، فقط مفهوم ادیان ابراهیمی را از دین بکار میبریم ، و این مفهوم ، به کلی در تضاد با مفهوم دین در فرهنگ ایرانست. مشتبه ساختن این دو باهم ، ویران ساختن فرهنگ ایران است . در فرهنگ ایران ، این دین که بینش زایشی ( یعنی بیواسطه ) از فرد فرد انسانهاست ، زاینده حکومت و نظام است. چون جهان آرائی و شهرآرائی و کشور آرائی که درایران به « سیاست » گفته میشود، به معنای نظمیست که گوهرش زیبائیست ( آراستن = زیبائی و نظم ) .


چرا فرهنگ اصیل ِ ایران ، نیاز به جنبش سکولاریته ندارد ؟

جنبش سکولاریته ، در جامعه های مسیحی و یهودی و مسلمان، ضروری است

...

$
متن ِ کامل ( در کندوک )
در اصل ِ مأخذ ( فرهنگشهر )

شکاف در همبستگی ايران را پاره می‌کند

شکاف در همبستگی ايران را پاره می‌کند

مردو آناهید

بیشتر آزادیخواهان ایران "آزادی" را برای سراسر ایران خواهان هستند. آنها از یک‌پارچگی-ی کشور ایران سخن می‌گویند. برخی دیگر کوشش خود را برای آزادی در یک بخش از ایران به کار می‌برند. آنها هم دشمن یک‌پارچگی‌ی ایران نیستند ولی چون در آن بخش سازمانی دارند، یا می‌توانند سازمانی داشته باشند، آنها از آن پاره‌ی ایران گفتگو می‌کنند.
شمار اندکی هم از راه کینه توزی خواهان درهم شکستن هویت ایرانی هستند. آرمان این کسان رسیدن به آزادی نیست بلکه جدا ساختن بخشی از ایران برای حکمرانی است. البته کارکرد ولایت فقیه، که انسان را به بردگی در برابر الله محکوم می‌کند، بی هویت ساختن انسان است.
به هر روی شهروندان ایران با یکدیگر پیوند فرهنگی دارند. حتا آنها با مرزهای سیاسی از یکدیگر جدا ناپذیر هستند. بر این اساس شهروندان تاجیکستان، افغانستان و ایران، بدون آلودگی‌های مذهبی، از راه آگاهی و فرهنگی با یکدیگر پیوند دارند و برای یکدیگر خودی نه بیگانه هستند.

به ژرفی می‌توان دید که فرهنگ ایران آمیخته-ای از بینش مردم خُراسان، کردستان، مازندران و ... است. یعنی از این دیدگاه، کرانه-های خُراسان، کردستان، بلوچستان یا مازندران با گستره-ی مرزهای ایران همانی دارند.
ساختار پیکر ایران از پیوستگی-ی این پاره-ها بُن گذاری شده است. هیچ یک از پاره-های این پیکر بر دیگری برتری ندارد ولی هر کدام به هستی-ی دیگری نیازمند است.
همان گونه که آسایش و پیشرفت فرزندان یک خانواده به بُن نهاد و همبستگی‌-ی آنها پیوند دارد. مردمان بخش‌های گوناگون ایران هم، که فرزندان ایران هستند، تنها در همبستگی توانا و روینده خواهند بود.


$
متن ِ کامل ( در کندوک )
در اصل ِ مأخذ ( فرهنگشهر )

Wednesday, December 12, 2007

قانقاريای ِ آمريکاستيزی

قانقاريای آمريکا ستيزی

آریابرزن زاگرسی [1]

چیزی را که انسان نمی شناسد و با آن، افت و خیز ممتد نداشته است، خود به خود برایش اسرار آمیز و خطرناک و چه بسا دشمن نیز جلوه می کند. مردم ما و حتّا بیشیه شمار تحصیل کرده گانمان، شناخت عمیق و شایان ستایش و ارزشمندی از سرزمین آمریکا و تاریخ و تمدّن آن ندارند. گسترش ایدئولوژی بسیار مخرّب مارکسیسم در ایران باعث شد خصومت و کینه توزی مذهبی که در عمق وجودی بسیاری از مدّعیان مارکسیسم، ریشه ی قطور داشت و هنوز در طیف بسیار سنّتی و مغز متحجّر آنها وجود دارد در کنار ارتجاع اصحاب کهفی آخوندهای با و بی عمّامه به ساختن جهنّمی بیانجامد که تا امروز، ملّت ایران را تا قعر استخوان، سوزانده و نم نم دارد به خاکستر تبدیل می کند. بیش از دو دهه خصومت کُمپلکسی و هیستریک حکّام فقاهتی و مقلّدان بی مغز آنها بر ضدّ آمریکا هیچ معنایی ندارد؛ سوای رسواگری بلاهت و نادانی ما؛ آنهم در بر باد دادن تمام آن امکانهایی که می توانند اجتماع وامانده و در قعر قهقرا میخکوب شده ی ما را به سوی آزادیهای اجتماعی و فردی سوق دهند و مدد رسانند.

ستیز کور با آمریکا؛ یعنی لت و پار کردن شریانهای آزادی و تلاش برای باهمزیستی و تاثیر بار آور و جهان آراینده بر جوامع دیگر که ما به دلیل نفوذ میکرب شرایع خونریز اسلام و آلت بازی شدن حکّام قدرتپرست و جنگ طلب و مرگخواه مردم؛ ولی خود جان عزیز و قادر جبّار ماندن بر مردم، با بهایی بسیار گزاف و ویرانگر تا امروز پرداخته ایم و در آینده نیز بسیار گزاف و سنگین، خواهیم پرداخت.
...

&
متن ِ کامل ( در کندوک )
در اصل ِ مأخذ

?
پابرگ :
[1] آريا ، آدرس‌های ِ ديگری هم دارد . به محض ِ اين‌كه يك آدرس فيلتر می‌شود ، بلافاصله ، جايی ديگر به انتشار ِ آثار ِ خود می‌پردازد . بر همّت ِ والای ِ او درود باد !
نظام ِ قدسی ِ اهريمن نمی‌تواند آزادانديشان را از نوشتن بازدارد .
واقع ِ امر اين است كه من‌يكی حريف ِ نقل ِ نوشته‌های ِ او ( در كندو ) نمی‌شوم ؛ بس با شتاب می‌رود اين رهرو ِ سترگ . هميشه به قدرت ِ بی‌مانند و همّت ِ والای ِ اين بزرگ‌مرد غبطه خورده‌ام .
اينك ، برخی از آدرس‌های ِ او :
كيهانگشت
فرهنگشهر
آريابرزن ِ زاگرسی

محمّد بن ِ دوال‌پا

محمّد ابن ِ دوال پا

هوشمند ایرانپور ( مقاله از ایران )

افسانه های ِ قدیم می گویند در بیابان های ِ بزرگ و سوزان، حتا در برخی جنگل های ِ دوردست ، موجودی زندگی می کند به نام ِ دوال پا . دوال پا ها مردانی نحیف و به ظاهر درمانده بودند با پاهایی به لاغری ِ تسمه ( دوال ) که در کنار ِ جاده ها شل و بی رمق می افتادند یا دراز می کشیدند . وقتی مسافران که در قدیم اغلب تنها و پیاده سفر می کردند به آن ها بر می خوردند ناگهان می ایستادند و بعد که نزدیک تر می رفتند یکه می خوردند . پیرمردی را می دیدند پاره پوش و لاغر اندام ، با سر کوچک و ریش ِ تنک که با چشمان ِ نیمه باز و پر التماس به آن ها نگاه می کرد :

.... [مسافر : چه شده پدر جان ؟ در راه مانده ای ؟

( دوال پا حرفی نمی زند و فقط ناله می کند . )

مسافر : راهزن ها دارایی ات را برده اند ؟ حیوانات ِ درنده به تو حمله کرده اند ؟ من چه کاری برایت انجام دهم ؟
دوال پا : ( نالان ) دیگر نای ِ راه رفتن ندارم .... پیر شی جوان، من را تا زیر ِ سایه ی ِ آن درخت برسان ؛ بعدش برو که دست ِ خدا به همراهت ! ( و با دستش تک درختی را که قدری جلوتر است نشان می دهد .) ] ...

مسافر که می دید پیرمرد با این همه ناتوانی چه اندک توقع است با همه ی ِ وجود مردک را از جا بلند می کرد و قلمدوش می گرفت . اما .... سوار شدن ِ جناب ِ دوال پا همان و قفل شدن ِ تسمه ی ِ پاهایش به دور ِ گردن ِ مسافر ِ بدبخت همان !
...
سرانگشت


&
متن ِ کامل ( در کندوک )
در اصل ِ مأخذ

تبارشناسی ِ روشنفکری ِ ما

تبارشناسیِ روشنفکریِ ما
( داريوش آشوری )

در دورانِ سی‌ساله‌یِ پس از انقلابِ اسلامی، به دنبالِ شوکی که بر اثرِ آن به ذهن و روانِ مردمِ ايران و بخشِ بزرگی از جهان وارد شد، پرسش‌های بسياری در باره‌ی زمينه‌ها و شرايطِ امکانِ اين انقلاب در ذهن‌ها نقش بست.
...
“چه شد که چنين شد؟” يعنی، مردمی که صد سال پيش‌تر برای آزادی و قانون‌روايی و دموکراسی قيام کردند، چه شد که از فرمان‌روايیِ دين و “حکومتِ اسلامی” سر درآوردند؟
...
بايد ديد که “موانعِ تاريخیِ” اين پسرفت چه بوده است. اين جست‌ـ‌وـ‌جوها همچنان بر پايه‌یِ ايمانِ ديرينه‌یِ روشنفکرانه به تاريخ و پيشرفتِ آن پژوهش و نظرآوری می‌کنند و دلايلِ اين “شکستِ تاريخی” را می‌جويند و، سرانجام، علّت را در واپس‌ماندگیِ فرهنگی (از جمله، “دين‌خويی”)، نقشِ سياست‌هایِ استعماری، ديکتاتوریِ سلسله‌یِ پهلوی، و مانندِ آن‌ها، می‌بينند.

امّا ‌کتابی نيز منتشر شده است که با پيش‌انگاره‌هایِ ايمان به پيشرفتِ تاريخ و ضرورتِ آن به سراغِ تاريخ نرفته، بلکه، از ديدگاهِ ديگری، تاريخِ تکوينِ ذهنيّّتِ پيشرفت‌باورِ روشنفکرانه و پيش‌انگاره‌هایِ آن را در تاريخِ روزگارِ نو در ايران بررسی کرده است. کتابِ تجددِ بومی و بازانديشیِ تاريخ (نشرِ تاريخِ ايران، تهران، ١٣٨٢) به قلمِ محمدِ توکلیِ طرقی چنين کتابی ست. توکلی، که استادِ تاريخ در دانشگاه‌هایِ امريکا و کانادا ست، با روشِ تحليلِ گفتمان به سراغِ پديده‌یِ تکوينِ وجدانِ سياسی‌ـ‌اجتماعیِ مدرن، يا وجدانِ روشنفکرانه‌یِ مدرن، در قلمروِ فرهنگِ ايرانی و زبانِ فارسی در سده‌هایِ هجدهم و نوزدهم ميلادی (دوازدهم و سيزدهمِ هجری) رفته و نشان داده است که در اين ذهنيّت و در زبانِ آن واژه‌ها و مفهوم‌هایِ ديرينه برایِ بيانِ مفهوم‌هایِ تازه چه گونه دگرديسیِ معنايی يافته‌اند و واژه‌ها و مفهوم‌هایِ تازه چه گونه و از کجا سر بر آورده‌اند و اين ذهنيّت را شکل داده‌اند. توکلی، در واقع، جريانِ يک گسستِ تاريخی را دنبال می‌کند که زمينه‌سازِ بحرانی ژرف در جهانِ فرهنگیِ ايرانی بوده است...

$
متن ِ كامل ( جستار )

Wednesday, November 21, 2007

آريا ، از زبان ِ آريا

گفتگو با آقای « آریابرزن زاگرسی »؛ نویسنده و پژوهشگر

بیا تا دی کنیم امروز، فردای قیامت را ( بیدل دهلوی )

مصاحبه کننده: « م. ساقی » /// دبیر بخش جامعه و سیاست و گفتگو با اهل نظر در سایت « ادبیات و فرهنگ »

- با درود فراوان به شما که دعوت ما را پذیرفتید.

*آقای زاگرسی کمی از خودتان بگویید.

وقتی می خوام در باره ی خودم، سخن بگویم، می مانم که چه باید گفت؟ و از چه چیزهایی باید حکایتها کرد؟. و چه چیزهایی اصلا ارزش گفتن دارند؟. معمولا انسانها یا از روی عادت یا از روی آنچه که معمول و مرسوم است در باره ی خودشون حرفهایی را بر زبان می رانند. من امّا نمی دانم کدام یک از ابعاد خودم را به دیگران معرفی کنم. چونکه هر بُعدی و گوشه ای را که بخواهم در کلماتم بر زبان برانم، خود به خود، ابعاد دیگرم در تاریکی می مانند و نمی توانم چهره ای تمام عیار از خودم عرضه کنم. اگه خودم را « تمام رِخ و عریان » نیز جلوه دهم، آخرش بخشی از من ، پنهان از انظار دیگران می ماند. انسان دوست داره، زیباترین ابعاد شخصیّت وجودی خودش را در معرض دیگران بگذارد. مثل میوه فروشانی که برای فروش میوه های خود، دستمالی به دست گرفته اند و تلاش می کنند تمام ظواهر میوه ها را بسابند و بسابند و برّاق کنند و سپس در زیر نورهای مخصوص، آنها را عرضه کنند تا هم، آب از دهان مشتریها بریزند، هم مارک اعلاء بودن و فروش میوه های دکّان خود را تضمین کرده باشند. ولی من حسّ می کنم و بر این اندیشه ام که انسان را باید بدانگونه که هست در تمام ابعاد وجودیش دید و شناخت و ارزشیابی کرد. حتّا معتقدم اگر قرار است انسانی را محاکمه ی قضایی کنند، حال به هر جُرمی که می خواهد باشد، نیک است قُضات و داوران در تصمیمگیری و اجرای حُکم، مجموعه ی رفتارهای نیک و ستودنی انسان مُجرم را نیز مدّ نظر بگیرند؛ ولو چنان رفتارهایی، ریختن یک سطل آب به پای درختی در بیابانها بوده باشد.
...

ادامه ( در وبلاگ ِ انگشت )
ادامه ( در سايت ِ ادبيّات و فرهنگ )